|
کويري در ميان آتش و آشوب درياها
من در اين تاريکي
دورتر آنجاست که من و تو را برده اند
سلام به همه دوستان شعر و ادب
مردي آرام ، پشت پرده محمد حسين ابراهيمي
کسي که هفت سالگي اش را سيد حسين نصرت آبادي
آنجا که سکوت حرف دل را مي زد محسن افروغ
رنگين کمون قلبم و با چشم نازت مي کشم زهره سادات شهامت
پنجره به انتظار نشسته است عالیه بهزادی
واژه هاي دلتنگي ام را الهه تقی زاده
السلام ای کربلای پنج ما السلام ای کشتزار رنج ما السلام ای نخلهای استوار السلام ای کشته های بی مزار همیشه برای من عشق بی معناترین و بی مفهوم ترین واژه بود. هیچگاه این لغت را باور نداشتم تا اینکه خودم به سرزمین عشق پا نهادم و معنای واقعی آنرا درک کردم،کل مفهوم عشق اینجا تکامل می یابد، آری سرزمین عشق! سرزمین نور! سرزمین یار! سرزمین معرفت! سرزمین شلمچه! وقتی وارد شدم دلم اجازه نداد جلوتر قدم بگذارم و روی خون شهدا بروم، پاهایم را چون قلبم عریان کردم و به دست خاک سپردم، چه لذتی داشت انگار پرواز می کردم دلم می خواست گوشه گوشه خاک را بوسه باران کنم چرا که چه خونهای پاکی این خاک را غسل داده بود. « دلم عجب شوری داشت »... همیشه در ذهنم این تفکر بود که شهدا کاری عاقلانه کردند و از وطنشان محافظت کردند، اما نه آنان مرز عقل را شکستند و به سرزمین عشق پای نهادند. نمی دانستم کدام گروهشان مقدم ترند؟ آنانکه چون قاسم از جوانی نرسیده خود گذشتند و چون مجنون دل به وادی عشق بستند و یا آنانکه چون عباس دستان خود را به طواف کعبه عشق فرستادند، یا شایدم آنانکه سرنیزه دشمن نتوانست قامت رعنا و استوارشان را تحمل کند پس از گردن به دو نیم کرد، اما نه! شاید آنهایی که نه خودشان شناخته شدند و نه طریقه شهادتشان، آری کجایند آن مردان بی ادعا؟؟؟... درست است، این عطر آشناست،« شلمچه بوی بقیع می دهد»...« اینجا قطعه ای از بهشت است» پس چه زیباست در بهشت نماز خواندن، نیت میکنم و می ایستام : دو رکعت نماز زیارت عشق قربهَ الی الله الله اکبر... دیگر حال خودم را از دست دادم نفهمیدم این دو رکعت را چگونه خواندم فقط فهمیدم دیگر توان ایستادن نداشتم، زانوانم سست شدند و زمین را تکیه گاه خود قرار دادند، سر بر خاک نهادم و آنرا بوسه باران کردم، بوسیدم، آنقدر که از خود بیخود شدم.
زندگي دستخوش ثانيه هاي عمر است
در انتهاي جاده اي تاريک تقدیم به روح بلند روح خدا
دل چه رنگي دارد؟
قشنگ ترين روياي من
آنشب تو بودي
بچه بودم و سنگ صبورم...
او کیست؟... زاده زمین و فرزند آسمان داغ تر از آتش و از جنس برف آرامشی از سیاهی شب و مهربانتر از سپیدی بال فرشته او می آید... از نگاه باران و صدای شبنم از آبی دشت و سبزی دریا از سکوت فریاد و دورتر از نزدیک او کیست؟... شاید تو... شاید من... آری من... تنهای مطلق.../.
سرودند چشمان مرا، آن نگاه تو
و باز گوش من و آن صدای تو دلم به انتظار آن دو چشم سیاه،ملتهب شده است و قلب روشنی که پس از تو منقلب شده است شبی که امید و انتظار، مرا به صبح رساند و در نگاه پر غم من به جز تو هیچ نماند منم آن هیمه نیمه سوخته در دل شب بیا و بسوزان به سوز هجر و عشق و تب
|
About![]()
Home
|