تبليغاتX
ESHTAR_TATA

ESHTAR_TATA

زندگی جاریست...

کويري در ميان آتش و آشوب درياها
لباني خشک و سوزان در دل نمناک روياها
نبردي بين تيغ و تير و خون و ياس
نگاهي از دل افلاک بر دستان يک احساس
گلي پرپر ، دلي خون ، واژه اي مرده
نگاهي سرد ، لبی خشک و گلويي تير خورده
غم و اندوه بي پايان ميان خاک و خاکستر
دل غمگين و پاي خسته و تن هاي بي سر
کلام حق ميان غنچه هاي خشک لبهايش
سکوتي سرد در اوج غوغاي تماشايش
ميان خاک و خاشاک و شب و غربت
غم داغ و فراق و عطر تربت...

+نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت5:27 بعد از ظهرتوسط tata | |

من در اين تاريکي
فکر آن تک گل سرخي هستم
که مرا تا ابديت برده
و روان دل غمگيني را
شاد و سرخوش
به اميد جستن
از دل خاک به سمت آبي...
او در اين نزديکي است
که مرا نيز فرا مي خواند.

+نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت9:23 بعد از ظهرتوسط tata | |

 

 

               تقدیم بهخدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir همه گلها

                                     عیدتون مبارک 

+نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت0:17 قبل از ظهرتوسط tata | |

دورتر آنجاست که من و تو را برده اند
بيدار باش...
صبح نزديک است!
يادت نرود...
دل يکي تنهاست؟....
به ياد تنهايي ها باش

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت10:30 قبل از ظهرتوسط tata | |

سلام به همه دوستان شعر و ادب
ببخشيد شايد بعضي ها دلخور بشن ولي من از بس گفتم ذهنم قفل کرده و بهم موضوع بدين و هيچکس اهميت نداد، منم مجبور شدم دست به سرقت ادبي بزنم .
البته فکر نکنم اسم اين کار و سرقت ادبي بذارن اين کار بيشتر شبيه يک نوع ابتکار در هر صورت از دوستاني که اسمشون رو زير اثر نوشتم معذرت مي خوام.

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت10:26 قبل از ظهرتوسط tata | |

مردي آرام ، پشت پرده
چشم به هيچ جهت دارد
پرنده در فصلي ديگر درون قصر جادويي
چشم به راه باران
و يوسفي از ناصره با نامي اشتباه
به سمت هيچ جهت مي رود
و دل در اعتراف گناه
يادداشتي براي رفتن داشت
و او مي رود و در امتداد بزرگراهي غريب
در نواي ني، گريه شعر را مي سرايد
تا براي من و تو از لبخند سيب بگويد

محمد حسين ابراهيمي

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت10:20 قبل از ظهرتوسط tata | |

کسي که هفت سالگي اش را
درون گهوارهاي خالي جا گذاشت...
کفشهاي گمشده او را
به کدامين مکان خواهند رساند؟
جزيره آدمخوارها...
تنها مکان تنهايي او در ميان انسانها
و چشمهايي که به انجيرهاي کال دوخته شده
و شايد اين آخرين نقطه باشد....
...ايستگاه لاله

 سيد حسين نصرت آبادي

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت10:19 قبل از ظهرتوسط tata | |

آنجا که سکوت حرف دل را مي زد
دل در گرو عشق تمنا مي زد
زندگي يعني همين پروازها
بازي پر با کمان و سنگ ها
اين خراب آباد دل شهر دلت
باز باران و من در خاطرت
بام اميدم به ويراني نشست
فکر من از خواب در بي خوابي نشست
اما تو بيا، سکوت دل را بشکن
با خاطري از اميد در قلب من

محسن افروغ

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت10:18 قبل از ظهرتوسط tata | |

رنگين کمون قلبم و با چشم نازت مي کشم
بنده نوازي تو رو با يک ترانه مي خرم
اسبتو زين کن که اگه
بن بست دل راهي نداشت
با يک ترانه دلمو
سوي دلت روون کنم
قلب يخي من همه اش
منتظر نگاه گرم
که شايد از چشمهاي يک
...آدمک برفي باشه

 

زهره سادات شهامت

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت10:17 قبل از ظهرتوسط tata | |

پنجره به انتظار نشسته است
در انتظار لحظه هاي ناب
که از سکوت ژرف قاصدک
نوايي از اميد و آرزو رسد
و سرنوشت آنچنان در نبرد
با غرور و  من که بشکنيم
و باز پچ پچ دقيقه ها
خبر ز دير شدن مي آورد
کوله بار سيب سرخ را بيار
که آرزوي دل سقوط مي کند
و پازلي که از هم گسسته است
مي روم...
نيمکت مرا صدا مي زند

عالیه بهزادی

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت10:15 قبل از ظهرتوسط tata | |

واژه هاي دلتنگي ام را
درون شعرهاي سپيد جاي مي دهم
زبان...
زبان عشق، محبت ، زبان غزل
و قولهاي تلخ و شيرين روزگار
درخشش شکوه گيسوان سياه
چقدر زيبا تر است...
ز هفت رنگ رنگين کمان
و شاپرکي که هنوز منتظر است
براي رسيدن به نور يک مهتاب

 

الهه تقی زاده

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت10:13 قبل از ظهرتوسط tata | |

السلام ای کربلای پنج ما                السلام ای کشتزار رنج ما

السلام ای نخلهای استوار               السلام ای کشته های بی مزار

همیشه برای من عشق بی معناترین و بی مفهوم ترین واژه بود.

هیچگاه این لغت را باور نداشتم تا اینکه خودم به سرزمین عشق پا نهادم

و معنای واقعی آنرا درک کردم،کل مفهوم عشق اینجا تکامل می یابد، آری سرزمین عشق! سرزمین نور! سرزمین یار! سرزمین معرفت! سرزمین شلمچه!

وقتی وارد شدم دلم اجازه نداد جلوتر قدم بگذارم و روی خون شهدا بروم، پاهایم را چون قلبم عریان کردم و به دست خاک سپردم، چه لذتی داشت انگار پرواز می کردم دلم می خواست گوشه گوشه خاک را بوسه باران کنم چرا که چه خونهای پاکی این خاک را غسل داده بود.

« دلم عجب شوری داشت »...

همیشه در ذهنم این تفکر بود که شهدا کاری عاقلانه کردند و از وطنشان محافظت کردند، اما نه آنان مرز عقل را شکستند و به سرزمین عشق پای نهادند.

نمی دانستم کدام گروهشان مقدم ترند؟ آنانکه چون قاسم از جوانی نرسیده خود گذشتند و چون مجنون دل به وادی عشق بستند و یا آنانکه چون عباس دستان خود را به طواف کعبه عشق فرستادند، یا شایدم آنانکه سرنیزه دشمن نتوانست قامت رعنا و استوارشان را تحمل کند پس از گردن به دو نیم کرد، اما نه! شاید آنهایی که نه خودشان شناخته شدند و نه طریقه شهادتشان، آری کجایند آن مردان بی ادعا؟؟؟...

درست است، این عطر آشناست،« شلمچه بوی بقیع می دهد»...« اینجا قطعه ای از بهشت است» پس چه زیباست در بهشت نماز خواندن، نیت میکنم و می ایستام : دو رکعت نماز زیارت عشق قربهَ الی الله الله اکبر... دیگر حال خودم را از دست دادم نفهمیدم این دو رکعت را چگونه خواندم فقط فهمیدم دیگر توان ایستادن نداشتم، زانوانم سست شدند و زمین را تکیه گاه خود قرار دادند، سر بر خاک نهادم و آنرا بوسه باران کردم، بوسیدم، آنقدر که از خود بیخود شدم.

وقتی در مقابلم خاک عراق را می دیدم واقعاَ دگرگون می شدم آنهایی که می خواندند« تا کربلا رسیدن یک یا حسین دیگر » کجایند که ببینند تا کربلا فقط یک یا حسین مانده...

+نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت5:44 بعد از ظهرتوسط tata | |

زندگي دستخوش ثانيه هاي عمر است
لحضاتي که پر از تنهايي است
و من و تنهايي
يک جام و دو پيمانه
در دل مستي شب
شب؟... مي؟... مستي؟... ساقي؟
ساقي کجاست؟
آنکه مرا خراب مي و مي را خراب خود کرد
و بيچاره آنکه...

+نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت12:50 بعد از ظهرتوسط tata | |

در انتهاي جاده اي تاريک
دل در عبور لحظه هاي ناب
مي رفت و مي شست از نگاه ما
روياي زيباي رهايي را
دل در نگاه ساده رويا
موجي ز ترس و دلهره انباشت
رويا به دنبال دلي آرام
در بند زندان جدايي ها
کابوس شوم مرگ را مي ديد
اما در اين تاريکي سخت جدايي ها
نوري ز عمق شعله هاي شب
بانگي ز آزادي رويا داشت
تنها سوار مرکب خورشيد
از سوي فصل مهرباني ها
در موج نمرود و تن آتش
دستي به جنس ياس و ميخک داشت
او آمد و با دستي از روح خدا
زخم کابوس جدايي گشت و....رفت.

 

تقدیم به روح بلند روح خدا

+نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت10:7 قبل از ظهرتوسط tata | |

دل چه رنگي دارد؟
آب،آبي،آسمان،دريا...
دل تو رنگ غروبي سرخ است،
سرخي آتش سوزان؟
يا که مثل دل من
آبي روشن خوشرنگ زلال درياست؟
گفته بودي شايد:
دل من رنگ اقاقي هايست
که سر زلف تو را
بوسه چين خواهد کرد
يا که همرنگ بلور....
شبنم ناز سر شبدرهاست!
ولي من مي گويم:
دل تو رنگ تلاطم،
رنگ زيباي صداقت،
آبي دريايست...

+نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت7:18 بعد از ظهرتوسط tata | |

قشنگ ترين روياي من
نگاه گيراي تو... ‌
تو لحظه هاي عاشقي
دل، مال چشمهاي تو
دل اسير و عاشقم
پي تمناي تو...
دست حقير و غمزدم
دنبال درياي تو...
تمام حرفهاي دلم
تقديم دنياي تو...

+نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت7:21 بعد از ظهرتوسط tata | |

آنشب تو بودي
زماني که دلم را به هواي تو
روانه تاريکي کردم،
اما...
دلم در دلهره و اضطراب شب شکست و...
خاموش شد همه وجود يک گل تنها،
در تار و پود بند بند وجودم، جستجو کردم
تک ستاره روشنايي ام را
اما...
تو تنها يک شمع بودي
شمعي که سوزاند بال وپرم را
و با يک آه خاموش شد.../.

+نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت2:15 بعد از ظهرتوسط tata | |

بچه بودم و سنگ صبورم...
قاصدکم، با حرف من رنجيد و
مرا ترک کرد.
او رفت و من به دنبالش...
و من هنوز هم چشم براه،
مي شنوم صداي شيهه باد را،
و نمي دانم چرا؟
قاصدکم رنجيد و رفت؟؟؟؟...

+نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت2:14 بعد از ظهرتوسط tata | |

او کیست؟...

زاده زمین و فرزند آسمان

داغ تر از آتش و از جنس برف

آرامشی از سیاهی شب و

مهربانتر از سپیدی بال فرشته

او می آید...

از نگاه باران و صدای شبنم

از آبی دشت و سبزی دریا

از سکوت فریاد و دورتر از نزدیک

او کیست؟...

شاید تو...

شاید من...

آری من...

تنهای مطلق.../.

+نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت11:32 قبل از ظهرتوسط tata | |

سرودند چشمان مرا، آن نگاه تو

و باز گوش من و آن صدای تو

دلم به انتظار آن دو چشم سیاه،ملتهب شده است

و قلب روشنی که پس از تو منقلب شده است

شبی که امید و انتظار، مرا به صبح رساند

و در نگاه پر غم من به جز تو هیچ نماند

منم آن هیمه نیمه سوخته در دل شب

بیا و بسوزان به سوز هجر و عشق و تب

+نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت0:45 قبل از ظهرتوسط tata | |